تمام آنچه شاید نگفته ام

آخرین مطالب

هروقت خونه تنها باشم و ناهار با خودم باشه تو یه ماهیتابه یک پیمانه برنج میذارم بپزه به صورتی که مقدار خیلی زیادش ته دیگ برنج بشه و اون برنج ته دیگی رو با تن ماهی میخورم. این غذا یکی از لذت هاییه که وقتی خودم با خودم تنهام بهم خیلی میچسبه.

وقتی خیلی از لحاظ روحی کسل باشم حتما میرم رستوران و یه غذای فست فودی و خفن میخورم.

وقتی خیلی خسته باشم یه شکلات خیلی خفن که معمولا تو کیفم پیدا میشه با چایی میخورم

در کل یه ادم خیلی شیکمویی هستم و حالا مامان همچین ادم شکمویی تصمیم گرفته تغذیه خانواده رو به سمت سبزیجات و زندگی سالم و این داستانها پیش ببره و من درحالی که در یک دستم ابمیوه در یک دستم پفک و در کنارم دوست پایه ام هست به این فک میکنم که ناهار عدسی داریم ..

پ.ن البته از اونجایی که در باشگاه مثل اسب نجیب ساعتها میدوم و ساعتها تلاش میکنم شکموی لاغر به حساب میام


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۸
نیکی بیات

امروز از اون روزای سخت بود.. نمره یکی از درسام اومد، درسی که فک میکردم حداقل 17 بشم شد 15!  شاید خیلی بد به نظر نرسه ولی تو دوره ی ارشد که قبولی 12 و مشروطی14 هس و تعداد درسا خیلی کم، خیلی خیلی ناامید کنندس.. از همینجا این روز مسخره شروع شد بعدش هم که دعوا با مامان که باعث دلشکستنش شد و گریه های خواهری سر موضوعی دیگه و قطعا هیچی مثل ناراحتی خانواده نفس آدم رو نمیگیره...

عصر او را دیدم، جهت ترمیم روحیه ی داغون شده ولی متاسفانه سر یه موضوع خیلی مسخره بحث شد و متاسفانه با او هم نتونستم اروم صحبت کنم و او بود که با ارامش خودش منو اروم کرد...

هوا تاریک بود و او داشت منو میرسوند خونه، پیاده کنار هم راه میرفتیم در سکوت کامل. داشتم فک میکردم برم زیر دوش اب بشوره ببره خستگی های امروزو که بی مقدمه گفت ماشین خریدم! 

چیز زیادی نگفتم ولی تو دلم بهش افتخار کردم که انقدر خودساخته شده، دوستش دارم نه چون ماشین خریده :) چون یک مرد واقعیه البته به خاطر پرایدمون هم بسیااار بسیار خوشحالم و مشتاق دیدارش . مبارکمون باشه :)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۸
نیکی بیات

من خیلی کم در مورد خودم و او با کسی حرف میزنم، یعنی هردوی ما این اخلاق رو داریم  که تو مشکلات و حتی شادی هامون خودمون دوتا شریک باشیم. همیشه خیلی ها ما رو دیدن و به نظرشون ایده آل اومدیم و بدون اختلاف عقیده به نظر میرسیم. ولی حقیقت اینه که اتفاقا ما هم مشکلات داشتیم..
مثلا: او در یک سیستم مردسالارانه بزرگ شده و با چارچوب های خاص که به همین قضیه مربوط میشه و من در خانواده ای کاملا ریلکس که خانومها تصمیمگیریهای اصلی رو دارن.  اوحجاب و پوشش خیلی خیلی براش مهمه و من در یک خانواده بی حجاب بزرگ شدم و مشکلات دیگه ی  اینجوری که میتونه هر رابطه ای رو در همون ماه های اول نابود کنه، ولی ما از همون اول خیلی راحت با این روش کنار اومدیم:
اول از همه این که دوست داشتن و علاقه زیادی که بین ما بود باعث شد که گزینه ی جدایی کاملا از ذهن هردومون پاک شه و حتی تو بحث های شدید هم حرفی ازش زده نشه.. بعد ما دخالت، نصیحت، پیشنهاد، انتقاد و حتی دردودل کرد با دیگران رو حذف کردیم تا فقط دیدگاه و تصمیم های خودمون دو نفر باشه. ما نقطه ضعف های همدیگه رو هم پیدا کردیم و سعی کردیم هیچوقت ازشون استفاده نکنیم واینها شد خط قرمز های ما.
بعد شروع به حرف زدن کردیم بدون هیچگونه جبهه گیری خاصی و به نفع هم کوتاه اومدیم (هردونفر کوتاه اومدیم) و فقط دو سه تا مشکل اصلی موند که یکسری توافقات انجام دادیم و حالا هردوی ما خیلی خیلی خوشحال و راحت کنار هم ادامه میدیم.
همچنین ما نقاط مثبت همدیگرو زیاد دیدیم مثلا اینکه او در یک خانواده مردسالاری بزرگ شده و همین باعث شده به شدت مسئولیت پذیری برای خانواده داشته باشه و کسی هست که میشه با خیال راحت بهش تکیه کرد، در واقع یک مرد واقعی هست و همین خوبی های زیاد او به شدت منو دلگرم کرده واز این رابطه تاحالا ناراضی نبودم یا حس نکردم که آدم من نیست.

+فقط کافیه آدم هدفش نگهداشتن یک رابطه  و ادامه دادن با هم باشه . مثل مامانبزرگ بابابزرگای قدیم که خیلی خوشبخت بودن، درواقع اونا دانش یک رابطه عاطفی رو داشتن چیزی که خیلی های ما نیاز داریم و باید سعی کنیم یاد بگیریم.
+در مورد این قضیه کتاب "یک عاشقانه آرام" خیلی میتونه مفید باشه ( جوانانی که نهالی میکارد و کنارش مینشینند و متعجب میشوند از خشک شدن آن، بدون اینکه بدانند باید به درخت رسیدگی کنن)


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۴
نیکی بیات

ساعت هفت صبح بیدار شدم چشمام رو دوباره بستم که شاید خوابم ببره چون خوابی که میدیدم خیلی بامزه بود و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. فایده نداشت، همینجور تو حالت خواب بیدار بودم که صدای جیمیل گوشی اومد. هروقت صدای مسخرش رو میشنوم حس میکنم برق گرفته منو.. با خودم گفتم نگران نباش نیکی سایتی تبلیغی چیزیه. هنوزم کلی آدم تبلیغات ایمیلی انجام میدن حتما! گوشی رو نگاه کردم دقیقا چیزی که کابوسش رو داشتم: " پاورپوینت سمینار(متن اصلی شامل حداقل بیست مقاله و ترجمه 60 صفحه)+آمادگی پرسشنامه از پزشک و بیماران خاص(ترجیحان بیماران سرطانی) . مطالب گفته شده شامل گزارش تابستان هست و لطفا تا مهر ماه ارائه شود."

+متن رو تا مهر آماده میکنم هرجور شده. ولی افراد سرطانی رو از کجا پیدا کنم! یا به فرض پیدا کردم نحوه برخورد و سوال پرسیدن از یک فرد آسیب دیده رو فقط تو یه مقاله خوندم کار من نیست که! پزشک از کجا بیارم که حاضر به همکاری بادانشجو باشه!
فک میکنم روزهای سختی قراره بیاد :(

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
نیکی بیات
+از دور او را دیدم که از بین مردم با عجله رد میشه، به من رسید، منو ندید رفت تو کوچه، داشت میدویید که دیرتر نرسه، شماره اش رو گرفته بودم و متوجه نبود، دقیقا جایی وایساده بودم که چند سال پیش اولین قرارمون رو گذاشته بودیم. اون روز استثنا بود که زودتر از من رسیده بود، اون روز هم منو ندید، رو به رویش ایستاده بودم گفته بودم سلام :) برگشته بود سمتم گفته بود عه شمایید..
دوییدم دنبالش خندم گرفت. صدایش کردم. "محمد"؟..
نشستیم تو تاکسی سه تا تاکسی عوض کردیم تا رسیدیم پارک، پولامون رو روی هم گذاشتیم چیز زیادی نشد، یک مرغ  بریان خریدیم و قبلش کلی فک کردیم که با خریدش پول برای برگشت داشته باشیم و ده تومن هم کمک انسانی کردیم و کمی هم پول برای برگشتمون گذاشتیم. اون روز یکی از پررنگ ترین روزها تو ذهن من و یکی از قشنگ ترین هایمان بود


+صدای پای مهرانا رو میشنوم که از پله ها میدود، بریده بریده سلام میکنه و میاد تو اتاقم. تند تند حرف میزنه و همزمان گواش ها رو بو میکنه، باز همحرف میزنه و چند کتاب و آلبوم جدید رستاک رو  روی میز میذاره، از گفته های خودش ریسه میره از خنده و همزمان چند کتاب از کتابخونه کوچک من توی کیفش میذاره. شربتش رو سر میکشه و دوباره میخنده، من هم میخندم و دوباره تند تند تعریف میکنه..
یک ساعت میگذره ساعتش رو نگاه میکنه و سریع خداحافظی میکنه. صدای پاشو میشنوم که داره پله هارو دوتا یکی میدوئه..

+این دونفر مرفین  این روزای من هستن


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۵
نیکی بیات

میگم میخوام کنار بقیه کارا سمینار رو هم جمع کنم
میگه انقدر الکی سر خودتو شلوغ کردی که دیگه نمیای بشینیم یه فیلم خوب ببینیم. آخرین فیلمی که دیدیم one day بود یادته؟
میگم آره انقدر بیکار بودم دوباردیدمش
میگه نکته جالبش همینجاست. نقش اول فیلم ایده آل زندگی تو از آب درومد. یه دختری که کافی شاپ داره، یه دوچرخه داره که همه جا باهاش میره، یه خونه خوشگلِ مستقل داره . یادته گفتی یه روزی به اینا میرسی مثل این دختره؟ ولی  الان پشت فرمون  وسط ترافیکی نه از کافی شاپ خبریه نه دوچرخه نه خونه ...
نگاه میکنم به انگشتری که برای کادو دادن به او خریدیم،فکر میکنم به او، خانوادم، به بوم و رنگ های صندلی عقب، به خود مهرانا که هنوز مثل 9 سالگیش از ته دل میخنده، به فلشم که داره همه آهنگای مورد علاقمو پشت هم پخش میکنه، به خیلی چیزها ...
میگم ولی شاید اینجوری من خوشبخت تر باشم . من از زندگیم راضیم اینم ایده آل هست. فقط یه ترافیک کوچولو مشکلش هست که تا نیم ساعت دیگه تموم میشه..

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۰
نیکی بیات

و باز هم خبر فوت یکی از دوست داشتنی های زندگیم رو شنیدم. 

از خودم ناراحتم که دوسال سرطان ریه داشته و من خبر نداشتم و فقط از دور دوسش داشتم... عکسای دوران مریضیش رو برام فرستادن و ندیده پاک کردم و فقط برای چند لحظه به عکس چهارسال پیشش که سالم و خندون بود نگاه کردم ..قفسه سینم درد گرفت قلبم سوزن سوزن شد و یاد حرفای مامان افتادم که میگفت واسه رفتن ادما سخت نگیر، یادم افتاد که مامان همیشه نگران ناراحتیای افراطی من میشه، .. عکس رو پاک کردم و بوم و رنگ هارو گذاشتم جلوم ولی جلوی اشکامو نمیتونم بگیرم... یه جاهایی تو زندگی زیادی سخته. امشب یکی از تلخ ترین ها بود..


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
نیکی بیات
+دوتا ماشین هست،  یکی صندوق داره یکی نداره. ماشینی که من استفاده میکنم صندوق دار هست، چند وقت خراب شد و مجبور به استفاده ز ماشین بدون صندوق شدم و حالا که دوباره ماشین صندوق دار دست منه متاسفانه مغزم اِرور داده و به طرز وحشتناکی قسمت صندوق رو فراموش میکنم و در دو روز اخیر صندوق ماشین به در پارکینگ و درخت و جدول گیر کرده و دیروز حتی موقع پارک کردن باز هم فراموش کردم صندوق ماشین رو در نظر بگیرم و زدم به ماشین عقبی. نمیدونم چقدر طول میکشه یادم بمونه که این اون نیست..

+لایسنس برنامه سیستم خودم تموم شده بود و دو روزی هست که لپ تاپ او را قرض گرفته ام . لپ تاپ او رو روشن می کنم و کاری که لازم دارم رو لپ تاپ خودم هست، لپ تاپ خودم رو روشن میکنم میبینم برنامه رو سیستم او نصب شده . لپ تاپ امانتی رو جای لپ تاپ خودم گذاشته ام و روزی چند بار دنبال مال خودم  میگردم و برنامه ی سیم های برق که هردو مشکی و شبیه هستند ولی به هم نمی خورن...

عاجزانه خواهش دارم وقتهایی که من سرم شلوغ میشه، دوتا وسیله ی مشابه رو دم دستم قرار ندید!
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۶
نیکی بیات

من لیسانس علوم کامپیوتر و ارشد ای تی دارم. مطمئنن اگر هزار بار هم به عقب برگردم باز هم همین ها رو انتخاب خواهم کرد.
من عاشق خیاطی هستم، عاشق ترکیب پارچه های رنگارنگ و مدل های مختلف لباس. دوم دبیرستان که بودم مدت کوتاهی کلاس خیاطی رفته ام و همیشه ازش لذت بردم.من عاشق نقاشی و بوی رنگ هستم، مخصوصا رنگ روغن.
من شعرهای کوتاه یا تک بیتی ها رو دوست دارم و حتی خیلی هاشون رو حفظ میکنم.  من عاشق آشپزی هستم و همیشه ازش لذت میبرم، من حتی اخیرا عاشق ورزش کردن هم شده ام..
+علاقه های من متفاوت و زیاد هستن و وقت کافی برای هیچکدوم ندارم و در هیچکدوم حرفه ای نیستم و کاملا بی ربط هم هستن و حتی شاید موفق هم نباشم در آنها. اما مهم اینه که من میخواهم در دنیای واقعی و زندگی واقعی باشم و علاقه مندی های مجازی نداشته باشم . اینستگرامم با فقط یک عکس گوشه ای خاک خواهد خورد و تلگرامم هم تنها برای ارتباط با او هست و تنها علاقه مندی مجازی همین وبلاگ هست که این هم از نظر خیلی ها از رده خارج هست...
مهم نیست چندسال زنده ایم مهم اینه که از زندگی و وقتمون استفاده کنیم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۱
نیکی بیات

کتاب رو کنار میذارم چشمام رو میبندم..
یاد چندهفته قبل میافتم، همینجا نشسته بودم با قیافه ای ژولیده با دلی آشوب نگران ارائه، به او زنگ زدم، گفت چند دقیقه دیگه دم خونتونم! تعجب کردم! خانه های ما نزدیک نیست.. با همان حال ژولیده در دسترس ترین لباس هارا پوشیدم و پله ها رو دوتایکی رفتم پایین...

توی خیابان ها پیاده قدم میزدیم، عصر اردیبهشت بود، نه سرد بود نه گرم.. هردو خیلی خسته بودیم ولی خنده هامون از ته دل بود..
به پیشنهاد او رفتیم جیگرکی مدرن و اونجا بود که فهمیدم چقدر گرسنه بودم و خبر نداشتم.. برگشتم خونه، دیگه خسته نبودم، نگران هم نبودم..


دریافت
توضیحات: عکس

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۴
نیکی بیات