روزگذرهای منِ معمولی

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی..

آخرین مطالب

کرمانشاه

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

یه دوستی دارم کرمانشاهیه. چندین ساله رفته کرمانشاه و از اونحایی که من توی پیام دادن و حال و احوال کردن از دوستام خیلی کم لطفی میکنم و میدونم که اخلاق خیلی بدیه چندسالی میشه که ازش خبر ندارم.. چند روزه که دارم خودمو میکشم شمارشو پیدا کنم ولی هیچ نشونی ازش ندارم. فقط یه شماره قدیمی داشتم که گویا واگذار شده ..

دلم اروم نیس برای مردم کرمانشاه.. دلم اروم نیست برای دوست قدیمیم.. خدا صبر بده به همه

  • نیکی بیات

درد و دل با خودم

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

توی تاکسی نشسته بودم هوا داشت تاریک میشد و کمی سرد بود. یاد اینجا افتادم و گذر زمان. فک میکنم راهنمایی بودم یا دبیرستان که دوتا وبلاگ میخوندم . یکیشون دانشجوی فوق لیسانس شهر شیراز بود. یادمه یه وقتایی دیر به دیر میومد یا چندبار اومد خداحافظی کرد و من همیشه ناراحت میشدم که یعنی واقعا وقت نداره یک ربع وقت بذاره برای اینجا! حالا الان خود من رسیدم به سن و سالش .. دلم میخواست بیام و بنویسم ولی وقتشو پیدا نمیکردم. از ساعت پنج صبح که بیدار شدم و رفتم دانشگاه تا برگشتن به خونه و ناهار سرپایی خوردن و دوباره بدو بدو ها تا رسیدنم به تاکسی.. دلم نمیاد اینجا رو پاک کنم ولی خیلی از بهترینها رو که دنبال میکردم دیگه ندارم.. انقدر اینستاگرام و شبکه های دیگه زیاد شده که دیگه کسی دلش وبلاگ نمیخواد.. چقدر دلم تنگ شده برای اون دوران

  • نیکی بیات

برای بابایی که تبدیل به ارزو شده

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

وقتی عزیزی از بین میره انگار یه تیکه از روح ادمم همراهش خاک میکنن.. درست وقتی که همه چی عادی بود و من یه روز معمولی داشتم پیر مرد قد بلندی با کلاه انگلیسی و کت دیدم که پشتش به من بود .. الان 7 ساعت از دیدن اون صحنه گذشته و من با چشمای قرمز پف کرده و دماغ قرمزتر دارم گلایه میکنم به خدا و به خودش که چرا نمیاد تو خوابم.. و حالا من با این وضع روحی هفته دیگه سفری دارم به خونه اش در شهری دیگه.. خونه ای که هنوز لباس های زمستونیش از پارسال پشت در اویزونه.. 

از خدا صبر بیشتری میخوام که بتونم تحمل کنم . دلم ارامش میخواد

  • نیکی بیات

الگوی زندگی

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ب.ظ

یه استاد داریم که میگفت تابستون رفتم چین، بهار لهستان بودم، منظورش اینه که کل تابستون فیلم های چین رو دیده و کل بهار بهترین های لهستانو. میگه وقتی چند ماه فیلم های درجه یک یه کشور رو ببینید انگار رفتید اون کشور.  این استاد گاهی میپرسه فلانی اخرین کتابی که خوندی چی بوده و یه قانونه که شما باید سریع و بدون فکر اخرین کتاب رو نام ببرید و اگه سریع بگید از همون نویسنده چندتا کتاب دیگه پیشنهاد میکنه و اگه نگید هم چندتا کتاب پیشنهاد میکنه و اینجوری درواقع محبتش رو بهتون نشون میده. این استاد مهندسی فناوری اطلاعات درس میده و کلاس رفتنش اختیاریه وحتی قول پاس کردن همه رو هم به ما داده ولی  انقدر با عشق و قشنگ آی تی رو درس میده که من به خاطر همین یه دونه کلاس هر سه شنبه پنج صبح پا میشم میرم دانشگاه.. این استاد گفته حاضره کلاس زبان رایگان تو دانشگاه بذاره و عشق میکنه از اینکه شاگرداش زبان انگلیسی رو میفهمن سر کلاس، همیشه همموقع رفتن اسم چندتا از بهترین کتابها و بهترین فیلم ها رو پای تخته مینویسه

از این استادا خیلی کم داریم کاش بیشتر بودن ، خیلی لازم داریم

  • نیکی بیات

عصر جمعه

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۸ ب.ظ

حدس میزنم خواب باشی، بعد از خواب کیک و چایی می چسبه، مواد کیک رو میریزم تو کیک پز. به امروز صبح فکر میکنم با مامان بحثم شده بود نشستم تو ماشین تو خسته بودی و من آرومت نکردم حواست پرت شده بود نزدیک بود تصادف بشه..
اتاق رو گردگیری میکنم، قرار بود وقتی رسیدی خونه بهم خبر بدی چند ساعت گذشته و گوشی رو جواب نمیدی احتمالا خسته بودی رسیدی خونه خوابیدی..
معده ام میسوزه گرسنمه به غذای مورد علاقه تو فکر میکنم، بهت اس ام اس میدم خونه ای؟ جوابی نمیاد. دستور فسنجون رو سرچ میکنم، یه پیاله ماست میخورم..
به کارم فکر میکنم، چقدر بچگانه رفتار کردم، ناراحت بودم از اینکه ساعت کارت زیاد شده ، میدونستم برای آینده خودمونه ولی حمایتت نکردم ، توی ماشین گریم گرفت، آرومم کردی دلم قرص شد..گوشیمو چک میکنم یک ساعت دیگه هم گذشته خبری نیومده..
کتاب رو باز میکنم و چندتا خودکار رنگی بر میدارم، گوشی رو میذارم رو زنگ یک چشمم بهشه ..
چرا در مورد کارت بچگانه رفتار کردم!!! چون کمتر میدیدمت...

  • نیکی بیات

دوسال و نیم

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

از اتوبوس که پیاده شدم برعکس همیشه که میومدی جلوی اتوبوسا بهم گفتی بیام اونطرف پل. وقتی اومدم اونطرف پل تو رو دیدم با کت شلوار و تیپ خیلی مجلسی کنار پراید جدیدمون وایساده بودی. 

خیلی حس قشنگی بود برای اولین بار کنار تو نشستم توی ماشین شخصی خودمون نه تو تاکسی یا اتوبوس.. 

وقتی بهم گفتی در داشبورد رو باز کن و برام اب میوه خریده بودی ،وقتی شوخی های منو جدی کردی شیرینی ماشینت تو رستوران مورد علاقه من غذای مورد علاقه منو مهمون کردی. وقتی به این چیزا قانع نشدی و وقتی داشتیم میرفتیم برام چندتا کتاب و فیلم کادو گرفتی.. همه و همه ی اینها یک روز خیلی عالی رو برای من ساخت که با فکر کردن بهش و بهت خدا رو شکر میکنیم.. 

امشب میشه دوسال و شیش ماه کامل که هستی ..

پ.ن کسی که از اول چیزی رو داره شوق داشتنش رو حس نمیکنه، ولی کسی مثل ما که چند سالی سرما و گرما چشیده پراید براش مثل پورشه میشه :) 

  • نیکی بیات

کادو خریدن سخت است ..

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۳ ب.ظ
از جایی که همیشه عاشق کادو دادن بی مناسبت بودم تصمیم گرفتم برای او خیلی بی مناسبت کادو بخرم.
حدود یک هفته توی اینستا و مغازه ها چشم گردوندم تا بالاخره بعد از کلی فکر کردن این دستبند رو به دوستم که کارش چرم هست سفارش دادم  ، هنوز سفارشم آماده نشده بود و به دستم نرسیده بود که یک روز با او همین مدل دستبند رو تو ویترین مغازه دیدیم.
منم که از دیدن دستبند سفارش داده شده ذوق داشتم شروع کردم به تعریف که چه دستبند قشنگی چقدر برازنده هست و از این تعریفات که دیدم صدای او اصلا در نمیاد.. بعد ازچند لحظه سکوت با حالتی که انگار چیزی اذیتش میکنه گفت چقدر زشته!!!! من خیلی بدم میاد از مدل های اینطوری :/
خلاصه دستبند به دستم رسید و منم گذاشتمش ته کمد و تصمیم گرفتم یه کیف پول طبق سلیقه خودش بخرم. از اونجایی که سری قبل کیف پول  چرمی بزرگ با رنگ قهوه ای تیره خریده بودم و بعدا گفته بود که کیف پول کوچیک دوست داره و کاربردی تره این سری کیف پول سایز کوچیگ خریدم با رنگ یکم روشن تر که سلیقه خودش باشه و قرار شدکه امروز خیلی یه دفعه ای بهش کادو بدم..
رو نیمکت های مرکزتجاری نشسته بودیم که خیلی یه دفعه ای کادو رو بهش دادم اولش تعجب کرد و انتظارشو نداشت، در جعبه رو باز کرد یک نگاه کلی انداخت و درشو بست، تشکر کرد و ازم خواست که براش بذارم توکیفم که بعدا ازم بگیره و تمام :)))))  بماند که بعدا من کلید کردم که خوشت نیومده و گفت نه خوشگله و دوسش دارم و از این حرفا ولی اون لحظه کادو دادن خندم گرفته بود به این حجم از تفاوت سلیقه بین ما :))






  • نیکی بیات

با هم مهربون تر باشیم

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۱ ب.ظ

زیاد شنیدم که گفتند دسته های عزاداری آسایش مردم رو گرفته ، در حقیقت خود من این روش عزاداری رو قبول ندارم  و ترجیهم خوندن نماز سروقت، مطالعه و زیارت عاشوراست و اتفاقا چند شب پیش با صدای طبل بلندشون نصف شب به طرز وحشتناکی از خواب پریدم ولی با بودنش هم مخالف نیستم چون فک میکنم وجود همین دسته ها تو زنده تر نگهداشتن عزاداری های امامی که بعد از شهادتش مراسمی نداشت حتی خیلی کم نقش داشته باشه و البته که اگه نصف شب یا نزدیک بیمارستان نباشن و بلندگو و طبل نداشته باشن خیلی عالی تر میشه..

خیلی ها گفتن که دختران و پسران جوان تیپهای آنچنانی میزنن میان تو دسته های عزاداری، ولی هیچوقت خودم رو در حدی ندونستم در مورد کسی که حداقل کارش این بوده که تو همچین روزی سیاه پوشیده قضاوت کنم و فکر میکنم یه چیزی بین خودشون و خدای خودشونه

خیلی ها گفتن نذری ها رو ببرید بدید به آدمهای گرسنه و فلان، من خودم ترجیح میدم نذرهامو که اتفاقا روز تاسوعا هم هست به ایتام یا کودکان ای بی بدم ولی به نظرم خیلی کار قشنگیه که از مال خودشون زحمت میکشن و غذا درست میکنن و به هم نوع خودشون و همسایه هاشون میدن، باید خیلی قشنگ باشه و نهایت مهربونیه..

+خلاصه دارم سعی میکنم بپذیرم که همه آدمها قرار نیست با عقایدی که من فکر میکنم درسته زندگی کنن و قراره به همه احترام بذارم.
++همه اینها نظرات شخصی منه و ممکنه عقیده دیگران با من فرق کنه

  • نیکی بیات

یا حسین

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ

ام البنین: مبادا عباس من کوتاهی کرده!
زینب(س): عباس به فرات که رسید آب ننوشید، گفت بچه ها تشنه اند و منتظر...
رباب:عباس به من قول داده بود با دست های پر آب برگردد،
زینب(س):دستهایش را زدند...
رباب:عباس با چشم هایش به من قول آب داده بود...
زینب(س): چشمهایش را زدند...
ام البنین:شنیدم که عباسم یک بار برای همیشه مولایت را صدا زدی "برادرم" . حتما سر بر زانوی خانمم فاطمه زهرا داشتی و تو را اذن برادری حسینش داده بود..

+نمایش خورشیدهای همیشه

(کپی شده از صفحه ی بهاره رهنما)

  • نیکی بیات

عشق واقعی

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ب.ظ

فکر میکنم چندسال پیش بود که چند نفر روی صورت دختران توی اصفهان اسید پاشیده بود. همون موقع چهره ی زیبای یکی از اونا منو جذب خودش کرد و دلم گرفت برای بخت و اقبال این دختر جوان. تازگی ها عکسی پرشده تو شبکه های اجتماعی که خبر ازدواج این خانوم  هست و خوانده ام که از قبل از حادثه با این مرد آشنا بوده(راست یا دروغش را نمیدانم). دلم خواست شماره این خانوم رو داشته باشم تا زنگ بزنم و بهش بگم که چقدر خوشحالم برای ازدواجش. نه برای اینکه با صورت اسیدپاشی شده ازواج کرده فقط و فقط برای اینکه تو زمانه ای که اکثر آدم ها برای هم تاریخ انقضا تعیین میکنن، کسی رو پیدا کرده که عشقش مثل توی فیلمها اما  واقعی بوده.
 انشالله خوشبختیشون بیشتر هم بشود.


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۳
  • نیکی بیات